Fate is predetermined
part: 85
-:برای نهار قرار گزاشته بودیم جیمین و تهیونگ هم هستن
+:زحمت کشیدی، الان خبر میده ادم؟
-:یادم نبود، دختر اقای هوانگ هم با تهیونگ اومده
+:اسمش چی بود؟
-: اسمش یرین هست
+:اها.....برای چی نهار قرار گزاشتین؟
-:جیمین گفت کار مهمی داره
+:یا خدا...استرس گرفتم
-:چرا؟
+:هروقت یکی میگه کار مهمی دارم استرس میگیرم
-:اروم باش بابا فکر نکنم چیز خاصی باشه، رسیدیم پیاده شو
توی جمعیت دنبال میز بچها گشتن و به سمتشون رفتن
بعد از سلام و حوال پرسی گرمی نشست پشت میز
یرین دختری بود با مو های نسبتا بلند و چتری، در ظاهر دختر مهربون و بامزه ای بود و واقعا ادم خون گرمی بود
تهیونگ هم کنارش نشسته بود و اون طرف تر جیمین
بعد از اوردن سفارش ها جونگکوک شروع کرد به حرف زدن: خب جیمین مسئله مهم چی بود؟
جیمین که از چهرش ذوقش مشخص بود با دستمال اطراف دهنش رو تمیز کرد و با ارامش لب زد: قراره بریم سفر
همه از شنیدن جمله جیمین متعجب شدن
تهیونگ: سفر؟
جیمین: اره، تو که تازه با یرین وارد رابطه شدی و این فرصت خوبیه برای وقت گزروندن
جیمین رو کرد به جونگکوک و ادامه داد: تو هم که تازه کار و بار هات سبک شدن میتونی بیایی
همه چند دقیقه ای توی فکر فرو رفتن که یرین شروع کرد به حرف زد: حالا کجا قراره بریم؟
جیمین لبخند مشکوکی زد: حدس بزنید
+:کلبه جنگلی؟
جیمین چهره مغرورانه ای به خودش گرفت" نه خیلی کلیشه ای هست"
یرین: عام قراره بریم شهر خاصی؟
جیمین: خیر
تهیونگ: سفر خارجی؟
جیمین خنده ای کرد و بعد پوکر شد " معلومه که نه"
جونگکوک: پس چی؟ بنال دیگه
جیمین: خب خب دوستان مایلم اعلام کنم قراره سفر رویایی رو داخل کشتی کروز تجربه کنیم
یرین و الیزا همزمان ذوق زده شدن و با هیجان نگاهی به هم انداختن و زدن قدش
جونگکوک یکمی از غذاش خورد" عامم، نمیدونم"
+:بیخیال بابا بیا بریم
جیمین: هی هی جناب جئون کارت به جایی رسیده قیافه میگیری برا ما؟
-:نه ولی نمیدونم حال و حوصلشو دارم یا نه
+:جیمین من اینو راضی میکنم نگران نباش
جیمین: حله پس به تو میسپارم
جونگکوک با نیش خندی زول زد به الیزا " اون وقت چطوری قراره راضی شم؟"
الیزا شونه ای بالا انداخت و مشغول غذاش شو
-:برای نهار قرار گزاشته بودیم جیمین و تهیونگ هم هستن
+:زحمت کشیدی، الان خبر میده ادم؟
-:یادم نبود، دختر اقای هوانگ هم با تهیونگ اومده
+:اسمش چی بود؟
-: اسمش یرین هست
+:اها.....برای چی نهار قرار گزاشتین؟
-:جیمین گفت کار مهمی داره
+:یا خدا...استرس گرفتم
-:چرا؟
+:هروقت یکی میگه کار مهمی دارم استرس میگیرم
-:اروم باش بابا فکر نکنم چیز خاصی باشه، رسیدیم پیاده شو
توی جمعیت دنبال میز بچها گشتن و به سمتشون رفتن
بعد از سلام و حوال پرسی گرمی نشست پشت میز
یرین دختری بود با مو های نسبتا بلند و چتری، در ظاهر دختر مهربون و بامزه ای بود و واقعا ادم خون گرمی بود
تهیونگ هم کنارش نشسته بود و اون طرف تر جیمین
بعد از اوردن سفارش ها جونگکوک شروع کرد به حرف زدن: خب جیمین مسئله مهم چی بود؟
جیمین که از چهرش ذوقش مشخص بود با دستمال اطراف دهنش رو تمیز کرد و با ارامش لب زد: قراره بریم سفر
همه از شنیدن جمله جیمین متعجب شدن
تهیونگ: سفر؟
جیمین: اره، تو که تازه با یرین وارد رابطه شدی و این فرصت خوبیه برای وقت گزروندن
جیمین رو کرد به جونگکوک و ادامه داد: تو هم که تازه کار و بار هات سبک شدن میتونی بیایی
همه چند دقیقه ای توی فکر فرو رفتن که یرین شروع کرد به حرف زد: حالا کجا قراره بریم؟
جیمین لبخند مشکوکی زد: حدس بزنید
+:کلبه جنگلی؟
جیمین چهره مغرورانه ای به خودش گرفت" نه خیلی کلیشه ای هست"
یرین: عام قراره بریم شهر خاصی؟
جیمین: خیر
تهیونگ: سفر خارجی؟
جیمین خنده ای کرد و بعد پوکر شد " معلومه که نه"
جونگکوک: پس چی؟ بنال دیگه
جیمین: خب خب دوستان مایلم اعلام کنم قراره سفر رویایی رو داخل کشتی کروز تجربه کنیم
یرین و الیزا همزمان ذوق زده شدن و با هیجان نگاهی به هم انداختن و زدن قدش
جونگکوک یکمی از غذاش خورد" عامم، نمیدونم"
+:بیخیال بابا بیا بریم
جیمین: هی هی جناب جئون کارت به جایی رسیده قیافه میگیری برا ما؟
-:نه ولی نمیدونم حال و حوصلشو دارم یا نه
+:جیمین من اینو راضی میکنم نگران نباش
جیمین: حله پس به تو میسپارم
جونگکوک با نیش خندی زول زد به الیزا " اون وقت چطوری قراره راضی شم؟"
الیزا شونه ای بالا انداخت و مشغول غذاش شو
- ۱.۴k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط